به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

 داستانک رمضان ۲۸/ خیال

 مشتانش را گره کرد و به سمت هواداران دوید.
این اولین بازی ملی او بود و توانسته بود در همین بازی اول گل بزند.
***از این خیال شیرین خنده روی لب‌هایش نقش بست و باز توی واگن‌ها ادامه داد:چراغ قوه‌های اصل…
فقط دوتا دیگر از چراغ قوه‌ها باقی مانده بود. به خودش گفت تا قبل افطار می‌فروشمش.
5757

حتما بخوانید :  کمیته انتخابات پاکستان «پرویز مشرف» و «فاروق ستار» را رد صلاحیت کرد
برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران 0
  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.